ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید....

برف میاد خیال زمستون راحته و من بازم خسته ام.درست مثل یه نیمکت خالی گوشه ی یه پارک.یا مثل یه سکه دو ریالی که هیچکسی براش ارزش قائل نیست.مثل یه ترانه قدیمی مثل یه خاطره کهنه که هزار بار مرورش میکنی و دوباره می زاریش تو صندوقچه دلت. مثل خودم مثل تموم آدما. مثل همه ی لحظه هایی که میان و میرن هیچکس نیست که ازشون بپرسه چرا همشون مثل همن.راستی من چطور تعریف میشم؟من که هنوز نمی دونم باید ماه و بدزدم یا هسته ی خرما رو.من هنوز نفهمیدم چرا آدما از همدیگه فرار میکنن ولی وقتی به هم میرسن میگن سلام!این روزا همه عادت دارن با کلمه ها بازی کنن و چقدر دل  آدم میشکنهوقتی تو دل این بازی قرار می گیره.قدم میزنم نگرانم!بوی خاک تازه بارون خورده رو نمیشه حس کرد آخه یکی نیست بگه مگه خاک چه دشمنی با شما داشت که همه خیابون ها رو آسفالت کردین؟آسمون چه بدی به شما کرده بود که یه سقف دیگه ساختید!!!

/ 0 نظر / 7 بازدید