امروز هم گذشت بی آنکه بدانم نبض ثانیها از برای چه می زنند........

 

بد جوری دلم گرفته احساس تنهایی میکنم دلم تنگ شده اما...نمی تونم فریاد بزنم .

حوصله ی هیچکس و هیچ چیز رو ندارم دیگه از خنده ها شادی های اجباری خسته شدم دلم می خواد یه مدت خودم باشم خود خودم خود غمگین و خسته م.

دلم می خواد تا اونجایی که می تونم فریاد بزنم از زمین و زمان گله کنم

آخه خدا جون این چه آتیشی بود که تموم زندگیم و سوزوند؟...

دلم هوای گذشته ها رو کرده آرزو دارم بازم بتونم از ته ته قلبم شاد باشم خنده های تصنعی شادی های زود گذر همه و همه عذابم میدن....

 خسته شدم  از این زندگی از دنیای کودکانه ای که هیچ کدوم از آدماش برای ما شدن تلاشی نمی کنند متنفرم از آدم هایی که همه از خودشون فرار می کنن...

واقعا چرا نباید همون چیزی باشیم که هستیم ؟!!...چرا دوست داشتن هامون رو پنهون میکنیم؟چرا روی دلتنگی هامون سر پوش می گذاریم؟....

/ 2 نظر / 8 بازدید
http://iyh.persianblog.ir/

دوست عذیذ وبلاگی با محتوای جالبی داری نظرت در مورد گزاشتن لینک من تو قسمت لینک دوستانت چیه این ادرسمه http://iyh.persianblog.ir/ گزاشتی بیا تو وبلاگم تو نظراتم خبر بده منم مال تو رو بزارم

تینا

اين چرت و پرت ها چيه ديگه حالم ميخوره از آدمهايي كه تلاش نمي كنن واسه اينكه خودشونو تغيير بدن راحت ترين راه كه غصه خوردنه احتياجي به تلاشم نداره انتخاب ميكنن اه اه اه