مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من  هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

/ 2 نظر / 17 بازدید
ترانه

غمگین ترین سمفونی های تنهايي در تن تکیده ی درخت باور من جاریست . آهای رهگذر! سری به تنهاييم بزن که فردا ،فریادهایم تکثیر می شوند . ...

ترانه

حرف های بی هدف یادهای تکرار تا مرز سکوت می روم وبه گذشته نگاهی گذرا می کنم در خورشید در طلوع ذر غروب وحتی در شب فرو می روم در شب فرو می روم وبا سکوت سنگینی که دارد آرام می گیرم .تا شاید چشمهایم آنرا لمس کنند. آنقدر در آن غرق می شوم که تکراش را حس نمی کنم .- دلم می خواست فریا بزند- اما سکوت راضی هم می کند.چنین لحظه ای دل را به اوج می برد - اضطرابم را به سکوت می گویموفریادم را در حنجره خفه می کنم زیر درخت آرامش صبح را طلب می کنم که با طلوع دیگرش سرشا ر از تازگی ست کجایی