قالب وبلاگ

بیا تو

 

وقتی از ملوس خداحافظی می کردم یاد روزای اولی که اومد و پا تو قلمرو احساسم گذاشت افتادم

یاد تمام روزایی که باهاش بودم یادش بخیر چه روزایی بود...

یاد آرزوها و قول و قرارمون

امروز چشماش خالی از هر احساسی بود قلبم شکست یعنی خیلی وقته که رفته ولی من نمیخوام قبول کنم

فکر کردن به اینکه دو ماه ونیم گذشته آزارم میده!باورم نمیشه زمان برام مفهومش رو از دست داده .خسته ام و دست هام خالی ه...

وقتی ناخواسته اشکات راه میافته و تو هیچ چاره اینداری جز اینکه صورتت رو بر گردونی که لااقل آخرین ذره های غرورت رو جایی برای خودت نگه داشته باشی وقتی هر تیکه وجودت رو جایی گرو گذاشتی و از همه بدتر دلت رو جای چه حرفی برای گفتن می مونه تو بگو!

کاش یکم منطقی تر فکر می کرذم و با در نظر گرفتن اولویت ها!!!

دلم تنگ میشه دلم برای زندگیم تنگ میشه و تازه دارم می فهم این شروع یه زندگی جدیده تا سال ها...

وقتی آرزو های  کوچیک آدم دست نیافتنی میشن آدم آرزوهای بزرگشم فراموش میکنه!مدت هاست دیگه آرزویی ندارم .آرزویی جز سلامتی خانواده و خوشی دوستان  دیگه هیچ هیچ آرزویی برای خودم ندارم..

حالم خوب نیست نه که کم آورده باشم فقط حالم خوب نیست سخته وقتی خودت داری از تو می شکنی واسه بقیه محکم باشی و از اون سخت تر اینه که بقیه نفهمن که تو فقط داری سعی می کنی قوی باشی که براشون سنگ صبور باشی ...

اینقدر ذلم گرفته که نمی دونم حتی چی بگم دلم یه شونه می خواد که سر خستگی هام و به روی سینه بگیره چقدر تو روابطم اشتباه کردم !من زیادی توقع دارم یا اینکه هنوز آدم مناسبی پیدا نکردم؟دلم نمی خواد زمان به عقب برگرده !اصلا فکر نمی کنم با عقب رفتن چیزی درست شه دلم هم نمی خواد جلو بره می ترسم از تموم شدن کاش یه چیزی عوض شه !شاید اون یه چیز رو خودم باید عوض کنم ؟!!!!نمی دونم احساس سر گیجه می کنم و یه شدت عصبی ام...

امروز یا فردا میرم ولی نیمه ی وجودم اینجا پیش ملوسم جا می مونه خیلی غمگینم

خداحافظ الوند خداحافظ باغ ایرانی خداحافظ تموم روزایی قشنگم با ملوس

خداحافظ ملوس

خدایا..........

[ ۱۳٩٠/٤/۱۸ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

4و5 روز دیگه باقی مونده و من به شدت می ترسم

می ترسم از فراموش کردن و فراموش شدن...

می ترسم از تنها موندن و تنها گذاشتن...

می ترسم وقتی بر می گردم دیگه هیچ چیز اون طوری نباشهکه من می شناختم حتی موسسه آموزش عالی الوند...

من می دونم که هنوز با واقعیت رو به رو نشدم امیدوارم اون موقع  تحملش رو داشته باشم امیدوارم همه چی زودتر درست شه...

حس بدی دارم...

[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

اینجا تنها چیزی که از در و دیوار میزنه بیرون تنها ه.دلم تنگ شده برای همه چیز انگار وقتی می نویسم تنهایی رو بیشتر حس می کنم

احساس می کنم هیچی واسم نمونده نه دوستی نه رفیقی.اونایی هم که هستن سرشون به کار خودشون گرم ه...

دیشب بالاخره بغض تنهاییم شکست بازم یه دل سیر گریه نکردم اما از هیچی بهتر بود

دیروز خیلی تنهایی بهم فشارمی آورد

خیلی سخته وقتی فکر می کنی هیچکس رو نداری دلم برای دوستام تنگه دلم می خواست یکی بود که منم تنهایی هام رو باهاش قسمت میکردم دلم می خواست یکی بود که رو موهام ذست میکشید و نازم می کرد...

دلم می خواد داد بزنم...

 

از همه چیز اینجا حالم بهم می خوره از همه چیز اینجا متنفرم...

دیگه کسی نیست که من وبفهمه که یه  دل سیر براش گریه کنم که یه دل سیر نازم رو بکشه

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

حالم خوب نیست چرا رو حتی خودم هم نمی پرسم فقط دلم می خواد تنها باشم یعنی هم دلم می خواد تنها باشم وهم نه...دستهام خیلی خالیه...آغوشم...

دلم هیچ چیز نمی خواد...مردن دارم...از یه آدم هایی یه چیزایی انتظار نداری و وقتی اتفاق می افتن فراموش کردنشون سخته خیلی...دلی که می شکنه مثل چینی ای که شکسته..

و ناظری داره می خونه:به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...

احساس می کنم ترک برداشته...

احساس میکنم اراده ام ضعیف شده دیگه به سادگی نمی تونم هر کاری رو که می خوام انجام بدم...

باید عوضش کنم خیلی چیزها هست که باید عوض بشه کاش بتونم...

ناگفته زیاد دارم و مجال اندک...

بر می گردم با دست پر...

 

 

[ ۱۳٩٠/٤/٧ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

من از یک شکست عاشقانه می آیم

بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند

شکست نه برلی پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن...

می گویند از صبح بنویس از آفتاب...

من چگونه از خورشید بنویسم؟!؟

وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را

شسته است...

همه دلشان خوشبختی می خواهد

اما من گمان می کنم

این خیلی خوب است که نمی توانم ادای

آدم های خوشبخت را در بیاورم

قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانه ی

دوست داشتنی زندگیم از عهده

داشتنش برآید

سقف اعتماد تعمیری است

مدام چکه می کند

آغوش ترانه ها هم چنان از عطر تن او که باید پر باشد

خالی است

نمی توانم باورش کنم

نه رفتنش و نه ماندنش را...

قرار بود حقیقت را بگویم...

سخت است...

بی علاج است

دانستنش کم کم آدم را دیوانه می کند

گریه شبانه می آورد

اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است:

"او یکی را جز من داشت"

سکوت میکنم...

تا به خاک سپردن -آخرین خاکسترهای آرزوهای

بر باد رفته ام آبرومندانه باشد.

گریه میکنم با شکوه

مثل اقیانوس...

او نمی شنود و نمی داند که ماه

خوشبختی همه بی ستاره ها است...

یک سوال کوچک می ماند

برای پرسیدن از کسی که بی پسخ ترین سوال

فکر آشفته من است:

چی کار کرد این دل ساده ام

که از چشم تو افتادم؟

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٦ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

کلافه ام...کلافه  وخسته...احساس میکنم انگیزه های اولیه ام رو واسه درس خوندن از دست داده ام و دیگه هیچ اصراری برای سرو کله زدن با درس و مشق هام ندارم ...فکر میکنم احتیاج به یه استراحت اساسی دارم...به چند وقت نبودن.تنها بودن و فکر نکردن...خسته ام از غصه ی فردا خوردن و حسرت دیروز و چه کنم های امروز... 

وقتی تی تی زنگ میزنه و شروع می کنه برام غر زدن گاهی بهش حسودیم میشه یاد خونه ی خالیش می افتم و تمام شب و روزهای تنهایی...ولی باز روحیه ی خوبی داره پس چرا من اینقد ضعیف و داغونم..

نمی خوام غر بزنم

امیدوارم همه چی خوب پیش بره !

ببین مرسی بازم مرسی مرسی که هستی که هر وقت می خوامت هستی که به درد ودل هام گوش میدی که برام وقت می زاری که کج خلقی هام رو تحمل میکنی که هستی...

مطمئنم دیگه عاشق نمیشم اما اگه بخوام اسم یک چیز رو عشق بذارم اسم دوست داشتن تو رو می ذارم

احساس میکنم باید خیلی کم باشم که این چیزها رو نبینم یا فراموش کنم!

تو یک فرشته ای با یه دل کوچیک و با یه عشق بزرگ!من به تو ایمان دارم!

دوستت دارم چراشو نمی دونم هیچ ربطی هم به تو نداره همش مال خودم ه...

 

[ ۱۳٩٠/٤/۱ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برای با هم بودن دیر است...
RSS Feed

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس