قالب وبلاگ

بیا تو

سلام دوستای گلم که گاهی به من سر میزنید این آدرس وبلاگ جدیدمه با کلی تغیرات

http://nakisa22.persianblog.ir/

[ ۱۳٩۱/۱٢/۸ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

یکنفر در همین نزدیکی ها

چیزی

به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است...

خیالت راحت باشد

آرام چشمهایت را ببند

یکنفر برای همه نگرانی هایت بیدار است

یکنفر که از همه زیبایی های دنیا

تنها تو را باور دارد...

[ ۱۳٩٠/۸/۸ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

هر چی مهربونتر باشی بیشتر بهت ظلم میکنن!هرچی صادق تر باش بیشتر باشی بیشتر بهت دروغ میگن!!!هر چی دلسوز تر باشی بیشتر سرت کلاه میزارن!!!هر چی قلبتو آسونتر در اختیار بذاری راحت تر لهش میکنن!!!هر چی آرومتر باشی فکر میکنن آدم ضعیفی هستی!!!!!هر چی بیشتر به فکر دیگران باشی بیشتر حقتو میخورن!!!!هر چی خودت و خاکی تر نشون بدی واست کمتر ارزش قائلن!...

معلوم نیست تو این دنیای بزرگ چی کار کنیم که همه از همدیگه خوششون بیااد!!!

معلوم نیست...

 

 

سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پایین اما یه دفعه اشک از چشمات جاری بشه...خیلی سخته کسی رو دوست داشت باشی اما اون نخواد بفهمه و احساست رو لگدمال کنه...

خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی...خیلی سخته  که عشق رو از نگاه کسی بخونی اما نتونه بهت بگه

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه بعد اون بگه که هرگز نمی خواد تورو ببینه...گریه

خیلی سخته که دلت بشکنه و تیکه های شکسته اش لگدمال بشهدل شکسته

 

 

خداحافظ...

خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام    

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که من و از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت  ساده اس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی با تو و بی تو همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ

همین حالا

خداحافظ       

 

 

[ ۱۳٩٠/٧/٢۸ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

مشت می کوبم بر در

پنجه می سایم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چیز

بگذارید هواری بزنم

ای با شما هستم

این درها را باز کنید

من به دنبال فضایی می گردم

لب بامی

سر کوهی

دل صحرایی

که در آنجا نفسی تازه کنم

آه

می خواهم فریاد بلندی بکشم

که صدایم به شما هم برسد

من به فریاد همانند کسی

که نیازی به تنفس داد

مشت می کوبد بر در

پنجه می ساید بر پنجره ها

محتاجم

من  هم آوازم را سر خواهم داد

چاره درد مرا باید این داد کند

از شما خفته ی چند

چه کسی می آید با من فریاد کند؟

[ ۱۳٩٠/٧/٦ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

باورم نمیشه سه ماه به وبلاگم سر نزدم و ننوشته ام زندگی روزمره مجال نوشتن رو از آدم میگیره گاهی وقت برای خودم کم میارم ....شاید به خودم به حد کفایت توجه نمی کنم نمی دونم...

خواهم نوشت مرتبتر از دغدغه هام و آرزوهام و روزهام...

[ ۱۳٩٠/٦/۳٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

 

سلام

هیچوقت فکر نمیکردم اینقد زود دلم تنگ  شه من دلم تنگ شده می فهمی؟دلم برای همه روزای ابری و آفتابی همدان تنگ شده برای همه روزهایی که تو خیابون می گشتیم

دلم برای هه عصرهای باغ ایرانی سد  تنگ ه...

دلم برای همه شب های خوابگا تنگ ه برای همه شب های دیر رفتن و باز هم دیر رفتن...

دلم برای درس نخوندن ها برای سینما رفتن حتی سینما قدس که ده بار رفتیتوش و کلی فیلم دیدیم تنگه...

دلم برای  الهام دلسوز سحر  تنگ ه...

بدی اش اینه که زندگی هه آدمهایی که دوسشون دارم که زندگیم بی اونها نمیشه به راحتی بی من می گذره...

دلم تنگ ه...

[ ۱۳٩٠/٥/٢۳ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

 

وقتی از ملوس خداحافظی می کردم یاد روزای اولی که اومد و پا تو قلمرو احساسم گذاشت افتادم

یاد تمام روزایی که باهاش بودم یادش بخیر چه روزایی بود...

یاد آرزوها و قول و قرارمون

امروز چشماش خالی از هر احساسی بود قلبم شکست یعنی خیلی وقته که رفته ولی من نمیخوام قبول کنم

فکر کردن به اینکه دو ماه ونیم گذشته آزارم میده!باورم نمیشه زمان برام مفهومش رو از دست داده .خسته ام و دست هام خالی ه...

وقتی ناخواسته اشکات راه میافته و تو هیچ چاره اینداری جز اینکه صورتت رو بر گردونی که لااقل آخرین ذره های غرورت رو جایی برای خودت نگه داشته باشی وقتی هر تیکه وجودت رو جایی گرو گذاشتی و از همه بدتر دلت رو جای چه حرفی برای گفتن می مونه تو بگو!

کاش یکم منطقی تر فکر می کرذم و با در نظر گرفتن اولویت ها!!!

دلم تنگ میشه دلم برای زندگیم تنگ میشه و تازه دارم می فهم این شروع یه زندگی جدیده تا سال ها...

وقتی آرزو های  کوچیک آدم دست نیافتنی میشن آدم آرزوهای بزرگشم فراموش میکنه!مدت هاست دیگه آرزویی ندارم .آرزویی جز سلامتی خانواده و خوشی دوستان  دیگه هیچ هیچ آرزویی برای خودم ندارم..

حالم خوب نیست نه که کم آورده باشم فقط حالم خوب نیست سخته وقتی خودت داری از تو می شکنی واسه بقیه محکم باشی و از اون سخت تر اینه که بقیه نفهمن که تو فقط داری سعی می کنی قوی باشی که براشون سنگ صبور باشی ...

اینقدر ذلم گرفته که نمی دونم حتی چی بگم دلم یه شونه می خواد که سر خستگی هام و به روی سینه بگیره چقدر تو روابطم اشتباه کردم !من زیادی توقع دارم یا اینکه هنوز آدم مناسبی پیدا نکردم؟دلم نمی خواد زمان به عقب برگرده !اصلا فکر نمی کنم با عقب رفتن چیزی درست شه دلم هم نمی خواد جلو بره می ترسم از تموم شدن کاش یه چیزی عوض شه !شاید اون یه چیز رو خودم باید عوض کنم ؟!!!!نمی دونم احساس سر گیجه می کنم و یه شدت عصبی ام...

امروز یا فردا میرم ولی نیمه ی وجودم اینجا پیش ملوسم جا می مونه خیلی غمگینم

خداحافظ الوند خداحافظ باغ ایرانی خداحافظ تموم روزایی قشنگم با ملوس

خداحافظ ملوس

خدایا..........

[ ۱۳٩٠/٤/۱۸ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

4و5 روز دیگه باقی مونده و من به شدت می ترسم

می ترسم از فراموش کردن و فراموش شدن...

می ترسم از تنها موندن و تنها گذاشتن...

می ترسم وقتی بر می گردم دیگه هیچ چیز اون طوری نباشهکه من می شناختم حتی موسسه آموزش عالی الوند...

من می دونم که هنوز با واقعیت رو به رو نشدم امیدوارم اون موقع  تحملش رو داشته باشم امیدوارم همه چی زودتر درست شه...

حس بدی دارم...

[ ۱۳٩٠/٤/۱٤ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

اینجا تنها چیزی که از در و دیوار میزنه بیرون تنها ه.دلم تنگ شده برای همه چیز انگار وقتی می نویسم تنهایی رو بیشتر حس می کنم

احساس می کنم هیچی واسم نمونده نه دوستی نه رفیقی.اونایی هم که هستن سرشون به کار خودشون گرم ه...

دیشب بالاخره بغض تنهاییم شکست بازم یه دل سیر گریه نکردم اما از هیچی بهتر بود

دیروز خیلی تنهایی بهم فشارمی آورد

خیلی سخته وقتی فکر می کنی هیچکس رو نداری دلم برای دوستام تنگه دلم می خواست یکی بود که منم تنهایی هام رو باهاش قسمت میکردم دلم می خواست یکی بود که رو موهام ذست میکشید و نازم می کرد...

دلم می خواد داد بزنم...

 

از همه چیز اینجا حالم بهم می خوره از همه چیز اینجا متنفرم...

دیگه کسی نیست که من وبفهمه که یه  دل سیر براش گریه کنم که یه دل سیر نازم رو بکشه

[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

حالم خوب نیست چرا رو حتی خودم هم نمی پرسم فقط دلم می خواد تنها باشم یعنی هم دلم می خواد تنها باشم وهم نه...دستهام خیلی خالیه...آغوشم...

دلم هیچ چیز نمی خواد...مردن دارم...از یه آدم هایی یه چیزایی انتظار نداری و وقتی اتفاق می افتن فراموش کردنشون سخته خیلی...دلی که می شکنه مثل چینی ای که شکسته..

و ناظری داره می خونه:به سراغ من اگر می آیید نرم وآهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من...

احساس می کنم ترک برداشته...

احساس میکنم اراده ام ضعیف شده دیگه به سادگی نمی تونم هر کاری رو که می خوام انجام بدم...

باید عوضش کنم خیلی چیزها هست که باید عوض بشه کاش بتونم...

ناگفته زیاد دارم و مجال اندک...

بر می گردم با دست پر...

 

 

[ ۱۳٩٠/٤/٧ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

من از یک شکست عاشقانه می آیم

بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند

شکست نه برلی پنهان کردن است نه بهانه پنهان شدن...

می گویند از صبح بنویس از آفتاب...

من چگونه از خورشید بنویسم؟!؟

وقتی تمام وقت باران پنجره چشمانم را

شسته است...

همه دلشان خوشبختی می خواهد

اما من گمان می کنم

این خیلی خوب است که نمی توانم ادای

آدم های خوشبخت را در بیاورم

قیمت وفا شاید گرانتر از آن بود که بهانه ی

دوست داشتنی زندگیم از عهده

داشتنش برآید

سقف اعتماد تعمیری است

مدام چکه می کند

آغوش ترانه ها هم چنان از عطر تن او که باید پر باشد

خالی است

نمی توانم باورش کنم

نه رفتنش و نه ماندنش را...

قرار بود حقیقت را بگویم...

سخت است...

بی علاج است

دانستنش کم کم آدم را دیوانه می کند

گریه شبانه می آورد

اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است:

"او یکی را جز من داشت"

سکوت میکنم...

تا به خاک سپردن -آخرین خاکسترهای آرزوهای

بر باد رفته ام آبرومندانه باشد.

گریه میکنم با شکوه

مثل اقیانوس...

او نمی شنود و نمی داند که ماه

خوشبختی همه بی ستاره ها است...

یک سوال کوچک می ماند

برای پرسیدن از کسی که بی پسخ ترین سوال

فکر آشفته من است:

چی کار کرد این دل ساده ام

که از چشم تو افتادم؟

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٠/٤/٦ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

کلافه ام...کلافه  وخسته...احساس میکنم انگیزه های اولیه ام رو واسه درس خوندن از دست داده ام و دیگه هیچ اصراری برای سرو کله زدن با درس و مشق هام ندارم ...فکر میکنم احتیاج به یه استراحت اساسی دارم...به چند وقت نبودن.تنها بودن و فکر نکردن...خسته ام از غصه ی فردا خوردن و حسرت دیروز و چه کنم های امروز... 

وقتی تی تی زنگ میزنه و شروع می کنه برام غر زدن گاهی بهش حسودیم میشه یاد خونه ی خالیش می افتم و تمام شب و روزهای تنهایی...ولی باز روحیه ی خوبی داره پس چرا من اینقد ضعیف و داغونم..

نمی خوام غر بزنم

امیدوارم همه چی خوب پیش بره !

ببین مرسی بازم مرسی مرسی که هستی که هر وقت می خوامت هستی که به درد ودل هام گوش میدی که برام وقت می زاری که کج خلقی هام رو تحمل میکنی که هستی...

مطمئنم دیگه عاشق نمیشم اما اگه بخوام اسم یک چیز رو عشق بذارم اسم دوست داشتن تو رو می ذارم

احساس میکنم باید خیلی کم باشم که این چیزها رو نبینم یا فراموش کنم!

تو یک فرشته ای با یه دل کوچیک و با یه عشق بزرگ!من به تو ایمان دارم!

دوستت دارم چراشو نمی دونم هیچ ربطی هم به تو نداره همش مال خودم ه...

 

[ ۱۳٩٠/٤/۱ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

یادمون باشه که هیچکس رو امیدوار نکنیم بعد یکدفعه رهاش کنیم چون خرد میشه میشکنه و آهسته میمیره

یادمون باشه که همیشه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره

یادمون باشه قولی رو که به کسی میدیم عمل کنیم

یادمون باشه هیچوقت کسی رو بیشتر از چند روز چشم انتظار نزاریم  چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمی خوام ببینمت چون زندگیش رو ازش می گیریم

[ ۱۳٩٠/۳/٢٩ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

خدایا کمکم کن تا عاشقانه ترین نگاهها را در چشمانش بریزم

خدایا کمکمک کن تا در بعد عشق او بهترین و شیرین ترین باشم

به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاری سازم و راز عشق را در گوشش سر دهم

خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام...

[ ۱۳٩٠/۳/٢٩ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

زندگی را با تو می خواهم

خنده های شیرین را بر لبان گرم تو می خواهم

جز تو هرگز با کسی از عشق امید امروز و فرداها نخواهم گفت

زندگی را با تو می خواهم

زندگی بی تو سراسر اندوه است

با تو می گریم با تو می خندم

و روزی دز آغوش گرم تو می میرم

 

[ ۱۳٩٠/۳/٢٩ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

                        به نام خداوندی که دیر میگیرد ولی سخت می گیرد

                      

[ ۱۳٩٠/۳/۱٩ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

من نمی دانم چیست

 که چنین زار و پریشانم

.... و چرا؟؟

     مزه بر هم زدنی اشک مرا می ریزد؟؟؟

                                   نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

نگرانی من بابت چیست؟؟؟

    و چرا اینهمه رفتار ترا می پایم

        و چرا اینهمه دلواپس چشمان توام؟؟؟؟؟

                        ریشه ی اینهمه دلتنگی چیست؟؟؟؟

                                       نکند باز من عاشق شده ام؟؟!!

آه....

ای مردم این دهکده ی موهومی

                      به همه می گویم....

                           اگر عاشق شده باشم

                                  خون من گردن آن دخترک مهسایی است

                                                            که در اقلیم مجازی هر شب

تا سحر

بال در بال دلم می چرخید

          و برای دلم افسانه ی دریا می گفت

خون من گردن اوست

[ ۱۳٩٠/۳/۱٢ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

خانوما وآقایون نظرتون چیه؟؟؟؟آیا آقا شیره داره محبت میکنه؟؟؟؟یا این خانوم ها؟؟؟{#emotions_dlg.e40}خیال باطل

[ ۱۳٩٠/٢/٢۸ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

روزی قورباغه ها تصمیم گرفتند یک مسابقه دو بر گذار کنند.برای اینکه مسابقه سخت شود آنها یک مکان مرتفع  و بلند برج مانندی را به عنوان هدف و نقطه پایانی مسابقه تعیین کردند.

در روز مسابقه یه عالمه غورباقه برای تماشا جمع شدند وبالاخره مسابقه شروع شد.به نظر میآمد هیچ کدام از قورباغه ها واقعا نمی توانستند تصورش را بکنند که حتی یکی از قورباغه های شرکت کننده بتواند به هدف برسد.

به جای آنکه دوندگان را تشویق کنند فریاد می زدند "؟آه بیچاره ها!آنها هرگز نمی توانند این کار را انجام دهند!"یا"این کار غیر ممکنه"یا"هرگز نمیتوانید".

و واقعا به نظر می رسید حق با تماشاچیان است وقورباغه ها یکی پس از دیگری از پا می افتادند.تماشاچیان همچنان فریاد میزدند "وای بدبختها!هرگز نمی توانند این کار را بکنند!" و واقعا به زودی همه قورباغه ها تسلیم شدند-همه به جز یکی که بدون خستگی از شیب تند بالا می رفتجوبه عنوان تنها دونده به هدف رسید.

قورباغه های تماشاچی خیلی دستپاچه شدند و همه می خواستند بدانند که چطور چنین چیزی ممکن شه است.یکی از قورباغه های شرکت کننده در مسابقه نزدیک او شد تا بپرسد چطور توانسته در مسابقه برنده شود و با کمال تعجب دریافت که این قورباغه کر بوده است.

"این فایل را یک نویسنده سوییسی ناشناس به رشته تحریر در آورده و این فایل به ما نشان می دهد که گاهی اوقات خیلی خوبه که به حدس و گمان و سخنان بقیه گوش ندهیم"

[ ۱۳٩٠/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

اگه جا این گربه بودی چیکار می کردی؟؟؟و اگه جا گنجشکه بودی چیکار می کردی؟؟؟؟و اگه اونجا بودی چیکار می کردی؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩٠/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

این روزهای من خوب می گذره خوب اما عجیب...نشسته ام سایت دانشگاه

چند روزه خیلی بارون میاد و من چقدر دلتنگ میشم ....تنها نیستم...دوست های نزدیکم پیشم هستن....دارم یاد می گیرم برای خودم   زندگی کنم یا فکر میکنم دارم....درس های بر خلاف زندگی کلی خوب پیش نمی ره نمی دونم کم کاری منه  یا ....

کلافه ام از تمام بود و نبودن هام...کلافه ام از میل سیری ناپذیر به نوشتن و احساس بی استعدادی مطلق

از احساس بیهوده زندگی کردن و تصور تمام اگر و اماهای ممکن....امیدوارم حماقتی نکنم ولی می دونم چقدر احمق می تونم باشم....

باور دارم زندگی چیز پیچیده ای نیست فقط کمی جرات خطر کردن می خواهد...ترسو شده ام...

(گلسا می گه من در ظاهر بمب روحیه ام کاش می تونستم تمام وجودم و شادی کنم)

[ ۱۳٩٠/٢/٢۸ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

وقتی که رفتم تازه می فهمی عاشقی چیه

می شناسی عشق و بعد من می فهمی عاشقت کیه

عاقبت از غصه ی تو نقش تو قصه ها میشم

میرم و پیدام نمیشه تنها مثل خدا میشم

 

وقتی که من عاشق شدم با همه ی بود و نبود

تو خواب تو بیداریهام نقش دو تا چشم تو بود

من همه جا کنار تو سایه به سایه کوی به کوی

آینه ای که دم به دم با تو نشسته رو به رو

تو جونمی تو عشقمی قشنگترین بهانه ای

برای زنده بودنم تو بهترین نشونه ای

تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی

نبودی از تنم جدا که پاره ی تنم شدم

پرنده ی قشنگ من اگه بیای بهار میاد

برای این شکسته دل تو سینه باز قرار میاد

ستاره ها پایین میان دوباره باز سحر میشه

از آسمون و از زمین به ممیگن که یار میادن

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

...مرا جای خودم بگذار

خودت را جای گهواره

به آغوشی تسلی بخش

کنارم باش  همواره...

[ ۱۳٩٠/۱/٢٤ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

دلی برای نوشتن نمونده رفیق....شبانه شعری خواهم سرود...آیا نه یکی نه بسنده بود که سرنوشت مرا بسازد؟...پرم...پرم از همه ی ناگفته ها....از همه ی حس های نگفتنی...غرورم اجازه نمی ده اشک هام سرازیر شن...همیشه وقتی انتظار نداری اتفاق می افته....صدای قلبم رو می شنوم....تنها نگاه تو نیست که می پزمرد در انزوای پلک...لذت در آغوشش کشیدن یک دوست....لمس عمق تنهایی گیلاس شراب...تشویش خمار...شمردن ثانیه ها....لمس تنهایی ماه...

[ ۱۳٩٠/۱/٢٢ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

 

بی راهه نمی روم گفتگوی من و تو از آغاز پیداش دریاها خیس بوده است...بخند پسرک بخند...دنیا از لبان متبسم تو رنگ می گیرد...هر دانه ای اشک که از گلبرگ چشمان تو فرو می چکد عمقی به گودال خستگی های من می افزاید...بخند پسرکم...

بی راهه نمی روم راهمان دور و تنمان تنها به سایه های گاه گاه این بیابان خوش است

بخند پسرک...بخند....دلمان همین نزدیکی جایی به زیر گل و لای خاطرات مدفون است...دستان تو نجات بخش است...هنگامه ای که شرافت کالای کساد است...بخند پسرکم...

بی راهه نمیروم دو قدم مانده و ما در خوابیم...تنها دو قدم...دو قدم برای گام های کوچک تو که کوچیدن را آغاز کردی و آنی برای من که با کوچیدن آغاز شدم...بخند پسرک بخند...دنیا دقایقی دیگر به انتها میرسد ومن می مانم و خیسی رویاها...بخند پسرک بخند...

[ ۱۳٩٠/۱/٢٢ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

سلام

بنا به چیزی که تقویم میگه امروز یک فروردین سال ١٣٩٠!اما هنوز که سال تحویل نشده!الان یه جایی اون ته تهای آسمون جنگ و مرا فعه س که سال نو خوشحال و خندان از راه رسیده و سال کهنه عبوس و غمگین بار وبنه شو جمع کرده و داره میره!سال نو بیچاره خبر نداره که این سال کهنه آخر عاقبت یه چشم به هم زدن خودشه!

امسال از خودم راضی نبودم می تونستم بهتر باشم ولی نبودم!امیدوارم !سال دیگه سال بهتر و درخشانی باشه

از همه کسایی که بهم سال نو رو تبریک گفتن ممنونم و برای همه سال عاللی رو آرزو میکنم...

دلتنگم و سخت مشغول دوست ندارم تا حالم بهتر نشده چیزی بنویسم اینجا نمی خوام اول سالی حس بدی منتقل کنم ولی همچین تعریفی ندارم امسال...

پیش از آنکه در اشک غرق شوم چیزی بگو...

[ ۱۳٩٠/۱/۱٥ ] [ ۸:۱۸ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]

حالمان بد نیست غم کم می خوریم...

هوس نوشتن دارم ولی نمی دونم از چی بنویسم

 هوای گریه دارم دلتنگ دلتنگ دلتنگم..آخ که چه زود می رنجد دلکم...

دلم برای شانه ای مطمئن تنگ است که سر فرود آورم به آرامشش و برایش آب تمام دریا ها را بگریم...دلکم بچه مانده...تاب نمی آورد این همه تنهایی را...کور سویی نیست حتی که ایمان بیاوریم به نزدیکی سحر...

دلم گرفته ای دوست... هوای گریه با من...

 وقتی وبلاگ های مختلف رو خونم فکر می کنم چقدر سبک نوشتن آدم ها فرق میکنه نمی دونم این وبلاگ قراره سبک روایی داشته باشه یا چیزی یاد بده یا چی...برای من جایی ه برای خالی شدن .احساس می کنم فرق اساسیش با سایر وبلاگ ها اینه که نوشته نمی شه که کس دیگه ای بخوندش نوشته میشه که خودم بخونمش...به یاد همه ی نوشته هایی که بودنش فقط جزئی از خاطرات ه و چیز زیادی ازشون یادم نمیاد جز تک وتوک.احساس می کنم ادبیات نوشتاریم داره ضعیف میشه انقدر که چیز جده ای ننوشته ام باید سعی کنم مرتب تر بنویسم!ببینم چی میشه!تصمیم گرفتن آسون ه اما عمل کردن...

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

به نقل از حسام شریفیان  http://naghshpoush.blogfa.com

١.حدود سه سال پیش در یکی از جلسات کلاس مبانی کارگردانی یکی از دانشجویان کاری را اجرا کرد که به تمسخر دادگاه حواذث ١٨ تیر ٧٨ می پرداخت.با اشارات کاملا واضح همچون دزدیده شدن ریش تراش و پرتاب شدن دانشجویان از پنجره با رمز یا زهرا و...بعد از اتمام اجرا  اولین کسی بودم که اعتراض کردم به این همه اشارات واضح و غیر هنری .وقتی می گفتم"چه دلیلی دارد که حاذثه ای که همه ی ما با جزئیات آن آشناییم اینگونه به صحنه بیاید؟"عده ای از دانشجویان که همه متولد نیمه ی ادوم دهه ی شصت بودند اعتراض کردند :نه ما که اصلا نفهمیدیم"آنها در واقع می گفتند که اصلا دقیقا نمی دانند که در ١٨ تیر چه اتفاقی افتاده است و اصرار هم دارند که نمی خواهند بدانند.امروز که این خاطره را اتفاقی مرور می کردم ناگهان متوجه شدم که دو تن از دانشجویان دانشگاه که در اتفاقات اخیر تهران در روز ١٨ تیر ٨٨ بازداشت شده بودند از میان همان معترضان بی خیال و بی اطلاعات حوادث ١٠ سال پیش بودند.


ادامه مطلب
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

برخوردهای مبتنی بر شناخت و احترام:

یا به عبارتی  رفتاری بچه مثبت وارانه!در اینگونه برخوردها طرفین کمی تا قسمتی عاقلند فهم دارند شعور دارند و الکی قوه خیال خود را به کار نمی برند ازپدر مادرشان  اصول محرم نامحرم را یاد گرفته اند راحت!مثل آدم زندگی شان  را می کنند سلام علیکشان را دارند سر وقت هم پدر مادرشان برایشان آستین بالا میزنند که تا دم در نیاورده اند سروسامان بگیرند!و در کل آدمهای خوشحالی هستند.

 برخوردهای مبتنی بر شرم افراطی:

آدم های دختر پسر ندیده فول فابریک بعضا دچار این برخورد می شوند و عرق می ریزند ضربان قلبشان بالا میرود و احتمالا شاهد بعضی علائم فیزیولوزیکی(گلاب به روتون دیگه بقیه ش رو نمیگم)می شوند!

از قدیم ندیما گفتن "حیا خوب چیزیه ولی خجالتی بودن نه!"یعنی چی؟

یعنی اینکه فرد با حیا با اراذه خودش کاری رو انجام نمیده و در حلت خونسردی آرامش و هوشیاریه...ولی آدم خجالتی بدبخت ننه مرده اگرم بخواد توانایی انجامش رو نداره.

فکر نکنید که بچه مون خجالتی باشه خوبه ها!نه اصلا!بعضی وقتا میبینیم کارایی متناقض از بعضی آدمایی که فوق العاده خجالتین سر میزنه یعنی طرف موقع حرف زدن نمی تونه به چشات یه دقیقه نگاه کنه ولی با صد نفر تلفنی دوستی خارج از محدوده داره!

 

برخورد دستپاچه و هیجان زده:

به علت عدم شناخت از نحوه قضاوت دیگران باعث به وجود آمدن برخورد  هیجان زده می شود.یعنی چی میشه؟!

الان میگم یعنی دخترک یا پسرک طرف مقابلش رو که میبینه یهویی فکر میکنه که اون یه دل نه صد دل عاشقش شده که فلان لبخند رو زده یا فلان کلمه رو استفاده کرده.

همه ی اینا زیر سر شناختن صحیح از جنس مخالفه...

نتیجه ی اخلاقی:آقا جان  نوجوانان و جوانان باید مورد محبت قرار بگیرند تا اینطوری تشنه محبت نباشند که وقتی کسی گفت دوستت دارم سر از پا نشناخته همچین بی اختیار دل از کف بدهند...

 

بر خورد خشک و محدود:

بعضی ها از آن طرف پشت بام افتاده اند یعنی در مقابل جنس مخالف آنقدر  کج خلقی و اخم و خشانت!به خرج می دهند که نگو و نپرس.همچین رفتار می کنند که انگار دشمن خونی خود خود را دیده اند این خودش باعث ایجاد عکس العمل سرد از اطرافیان می شود و فرد خشن و خیلی قشنگ با خودش فکر می کند که این عمل!آنان است نه عکس العمل و باعث جیرینگ شکستن قلب یخ بسته و لطمه دیدن روح گل سرخی اش می شود!

 

برخورد مبتنی بر پرخاشگری:

این افراد محبت صادقانه وعارفانه وبی شائبه و غیره وذالکانه خود را به شکل پرتاب سنگ و پاشیدن اسید و داد و فریاد ونیش و کنایه به طرف مقابلشان نشان می دهند اینها کسانی هستند که به پختگی اجتماعی در رفتار خود نرسیده اند کلا یک چیزیشان می شود که این رفتار ازشان ساطع می شود وگرنه آدم سالم که اینجوری نیست!

 

بر خورد راحت از نوع روشنفکری:

این افراد غالبا وقتی در مقابل جنس مخالف قرار می گیرند با نگاه ممتد به طرف مقابل حرفهای بی سر وته گاه شوخییهای بی مورد و البته با این شعار که او هم یک انسان است می خواهند بگویند که هیچ احساس خاصی نسبت به طرف مقابل ندارند ولی خدا می داند داخلشان چه خبر است این جماعت سعی می کنند به هر نحو ممکنه با عادی جلوه دادن رفتار خود به جنس مخالف هر روز بیشتر از دیروز نزدیک شده و روابط حسنه ای را با او بر قرار سازند و بعد از آن دیگر چه شود!

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٩ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ نکیسا ]

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ نکیسا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برای با هم بودن دیر است...
RSS Feed

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس